باز باران!

ادبیات،روان شناسی و ....

باز باران!

ادبیات،روان شناسی و ....

زندگی زیباست

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

مولانا

مناسبتهای امروز

مناسبتهای امروز27 آبان


1-در گذشت شاعرمعاصر عباس فرات یزدی(1347)

2-مرگ "پل الوار "شاعرنامدار فرانسوی در قرن بیستم (1952)

3-مرگ فرانسوا لاروشفوکو نویسنده و فیلسوف برجسته فرانسوی (1680)

4-تولد لویی ژاک داگر مبتکر فن عکاسی (1789)

5-مرگ "فردریش مسمر"روانشناس آلمانی و مبدع هیپنوتیزم(1815)

6-درگذشت "مارسل پروست"نویسنده و رمان نویس فرانسوی (1922)

7-درگذشت فقیه و مفسر "سید ابوالقاسم لاهوری"(1324)

8-رحلت عالم بزرگوار "آیت الله غلامحسین جعفری همدانی"(1374)

9-درگذشت منوچهر بزرگمهر

حکایت مارها و قورباغه ها

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند .

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند .

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند .

مارها رفتند و لک لک ها گرسنه ماندند

و شروع کردند به خوردن قورباغه ها .

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند .

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند .

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند .

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده بودند که برای خورده شدن به دنیا می آیند .

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی ماند.

اینکه نمی دانستند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

                                                                                          

                                                                                              "منوچهر احترامی"

آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمده لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالا دست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی آبی است
غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
آب را گل نکنیم …..